زنانه، ادبی، جامعه شناختی

سالهای سرد سکوت

سالهای سر به آسمان

در انتظار و چشم به راه معجزه ستارها سرانجام گذشت

شکست بغض فرومانده در گلو

فریاد شد در کوچه پیچید

هلهله مستانه ستاره ها

ذره ذره نور شد

 هنگامه پرتنش باران

سبز سبز با خیال آمیخت

باران/رشت/زمستان 88

 

+ باران - ٤:٤۳ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

مه تیره غلیظی به تمام زوایای خونه نفوذ کرده بود. بو و طعم اونرو میتونستی همه جا احساس کنی.

پارچه گردگیری در دست، از آشپزخونه بیرون اومد. در کنارش نشستم. با صدایی آهسته و بریده در باره نگونبختیهاش حرف زد و اشک ریخت.

روشنایی نارنجی آباژور گوشه هال همه جا پراکنده شده بود و دیگه نیازی به روشنایی لوستر عجیب و بزرگ سالن نبود.

در فواصل هق هق آرومش صدای ریزش بارون روی لب هره پنجره آشپزخونه به گوشم می رسید.

اینروزا دائم به این فکر میکنم که هر چقدر هم زن توانمندی باشی در فرهنگ و جامعه ای زندگی میکنی که حتما باید ناموس مستقیم!!! (خواهر، مادر و یا همسر) مردی باشی تا بتونه در مواقع بحرانی از حیثیتت دفاع کنه و ازت حمایت کنه و از این احساس بی قدرتی به خودم می پیچم.

 

+ باران - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

اول ژانویه
درهای سال باز می شود
همچون درهای زبان
بر قلمرو ناشناخته ها.
دیشب با من به زبان آوردی:
- فردا
باید نشانه یی اندیشید
دورنمایی ترسیم کرد
طرحی افکند
بر صفحه ی مضاعف روز و
کاغذ.
فردا می باید
دیگر باز
واقعیت این جهان را بازآفرید.

چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه یی
احساس کردم
آنچه را که آزتک ها احساس کردند
بر چکاد پرتگاه
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
از ورای رخنه های افق
در کمین نشسته بودند.

اما نه
بازگشته بود سال
خانه را به تمامی بازآکنده بود سال
و نگاه من آن را لمس می کرد.
زمان
بی آن که از ما یاری طلبد
کنار هم نهاده بود
درست به همان گونه که دیروز،
خانه ها را در خیابانی خلوت
برف را بر فراز خانه ها و
سکوت را بر فراز برف ها.

تو در بر من بودی
همچنان خفته.
تو را بازآفریده بود روز
تو اما
هنوز نپذیرفته بودی
که روز بازآفریند
هم از آن دست که آفرینش وجود مرا نیز.
تو در روز دیگری بودی.

در کنار من بودی
تو را چون برف به چشم دیدم
که میان جمع خفته بودی.
زمان
بی آن که از ما یاری طلب کند
بازمی آفریند خانه ها را
خیابان ها را
درختان را
و زنان خفته را.

زمانی که چشمانت را بازگشودی
میان لحظه ها و آفریده هایش
دیگر بار
گام از گام برخواهیم گرفت.
و در جمع حاضران نیز
زمان را گواه خواهیم بود و هر آن چه را که به هم درآمیخته است.
درهای روز را - شاید - بازگشاییم
و آنگاه
به قلمرو ناشناخته ها
راه یابیم

شعرهای اُکتاویو پاز ترجمه احمد شاملو

به امید جهانی پر از صلح و دوستی

 

+ باران - ۱:٠٥ ‎ب.ظ - جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
 

 

«تاریخچه آموزش زنان در گیلان»

سخنران: هوشنگ عباسی پژوهشگر و گیلان شناس

زمان:٨٨/١٠/١٠

١٠صبح

مکان: مجتمع فرهنگی هنری خاتم الانبیاء

سالن دکتر رحمدل

کاری از انجمن پژوهشگران گیلان

...............................................................................

پ.ن١ : از حاشیه ها و  ناهماهنگیهای شکلی و محتوایی سازمانی که بگذریم (دعوتنامه هایی که  بی مهر و امضا به همه جا ارسال شده بود ، سالنی که از فرط سرما روی یخچالهای طبیعی سیبری رو سفید کرده بود و سنی که بیشتر شبیه کمد آقای ووپی بود تا سن آمفی تئاتر تنها مجتمع فرهنگی و هنری شهر بسکه وسایل بلااستفاده و زائد روش بود از صندلیها و میزهای مستعمل گرفته تا طناب و تکه آجر و یک من خاک و گل (به کسر گاف) که هر چی فکر کردم فلسفه تکه آجر رو نفهمیدم، شاید برای اینکه اگه یکی از حضار سوال فتنه برانگیز پرسید  مسئولین سالن  رسالت فرهنگیشان را تمام کنند و با پرتاب همون تکه آجر فید بک فوری نشون بدند و تاخیر 45 دقیقه ای در شروع مراسم و اعلام پایان برنامه در حالیکه موضوع سخنرانی تازه داشت گل میکرد و سایر ناهنجاریهای صوتی و تصویری) سخنرانی آقای عباسی مثل همیشه فوق العاده بود.

پ.ن٢: استاد فقید آقای آریاپاد خیلی خیلی جذاب و دکتر شکری (که بی نهایت شبیه مرحوم شریعتی بود) هم اشعاری زیبا و البته بی ارتباط با محور همایش قرائت کردند.

پ.ن ٣: مجری برنامه هم فوق العاده ناز و قشنگ و ملوس و خانوم و شیک بودند.مژه

پ.ن ۴: از همینجا به برخی از بچه های خوب و پرتلاش انجمن دست مریزاد میگم و آرزو میکنم بقیه هم به خودشون بیان و به جای حاشیه به اعتلای فرهنگی و علمی انجمن بپردازند.

پ.ن یکی مونده به آخر: به دلیل مسائل ام ن ی ت ی سانسور شد.

پ.ن آخر: ضمنا پ.ن ٣ هیچ ارتباطی به جنسیت باران ندارد. باران زن بوده زن هست و زن خواهد ماند. پس دیگر جان مادرتان نیایید خصوصی بگویید باران تو پسری؟؟؟

 

+ باران - ٢:۱۱ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
 

باید

ازشعله و

             شقایق و

                         شمشیر

                            رنگین کمانی برافرازم . . . 

+ باران - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ - یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 

گوش کن به زمزمه ی آب

که تو را میخواند به خلوت کوچه های بی تردد بی تردید

تا بی یقین سلامی تازه بگویی

به رویش برگهای سبز درخت

تا با یقین به تقدس بودنها و نبودنها سلامی تازه بگویی

باران/رشت/دیماه 88

 

+ باران - ۸:۳٩ ‎ب.ظ - جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 
Designed by http://template.persianblog.ir/